خیلی وقت بود که میخواستم اینجا رو تعطیل کنم.احساس می کنم دیگه به این فضا تعلق ندارم.بچه که بودم همیشه دوست داشتم یه اسب داشته باشم.نمیدونم چرا این چندوقته دوباره این آرزو واسم زنده شده.فکر داشتن یه اسب که سوار بر اون تا سرزمینی پیش برم که در آن خبری از این همه بیداد نباشه.سرزمینی که آدماش با هم مهربون باشن و دوستی حرمت داشته باشه.سرزمینی که در آن بهای آزادی از مزد گورکن کمتر نباشه .اندک جایی برای نفس کشیدن.این روزها احساس می کنم چیزی در درونم سر به بیداری گرفته حسی که بهم یه دنیا آرامش داده.آرامشی که هیچ وقت تا این حد احساسش نکردم.روزا اونقدر خودمو درگیر کار و فعالیت می کنم که آخر شب از خستگی نمی تونم چشمامو باز نگه دارم.و چقدر این خستگی ها رو دوست دارم.امروز در حالیکه روی دوچرخه رکاب می زدم مرتب این شعرو زمزمه میکردم.:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
این روزها به طرز عجیبی دارم خودمو می شناسم. و این نیروی خویشتن اونقدر شگفت آوره که دلم میخواد باهاش کوه ها رو جابجا کنم.خویشتن خویش را دوست می دارم اما هرگز دچار خود شیفتگی نمی شم و سعی می کنم بیشتر از همیشه به انسانها عشق بورزم.آدمای زیادی رو می شناسم که ازشون غافل بودم تو این مدت هرچند دلامون به هم نزدیک بود.دلم میخواد عمرمو صرف نوشتن از درد انسان ها و عشق ورزیدن به انسان کنم.
از تموم دوستانی که تو این مدت با نظراتشون خوشحالم کردن تشکر می کنم.وصد البته شرمنده ام که لطفشون بی پاسخ موند و فرصت نشد سری به وبلاگای قشنگشون بزنم.
به پایان آمد.
نظرات ()کتاب شاملو را باز می کنم.صفحه ی اولش دست خط توست.کوتاه و رسمی آنگونه که همیشه نوشته ای.
دخترم آیدای عزیز
بیست و یکمین بهار عمرت مبارک باد.
تاریخ سال 85 را نشان می دهد.3 سالی که هر روزش یک خاطره است.تقویمم تویی نفسم تویی امیدم تویی
تویی که امروز بعد از به هوش آمدنت نگاهم کردی و نشناختی ام.همانطور که من همه ی عمر نشناختمت.
نفس بکش
جانانه نفس بکش
نرو
همیشه بمان
دیگر حالم از هرچی انتخابات ریاست جمهوریست به هم می خورد.برایم بودن یا نبودن احمدی نژاد یکسان است.دیگر اخبار را دنبال نمی کنم.فقط به تو می اندیشم.
زنده بمان تا دوباره دستان قوی و مردانه ات را در میان موهایم احساس کنم.این روزها زیاد پشت کامپیوتر می نشینم.آهنگ گوش می کنم و اشک می ریزم.اما تو نیستی که از پشت گردنم را بوسه باران کنی و بی هوا ببوسی ام.دلم فقط بابا می خواهد.
بابا آب داد
بابا نان داد
بابا عشق داد.
بابا بابا بابا بابا کجایی که مثل همیشه حمایتم کنی.کجایی ببینی که این روزها چگونه نقاب بعضی ها کنار رفته و به دخترت ظلم می کنند.
ظلم ظالم کمرم را شکست بابایی.
بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بی معرفتی نکن.تن خسته ام به وجودت نیاز دارد تا وقتی که نفس می کشم تا وقتی که هستم.
دلم برای بوسه هایت تنگ شده
دلم برای خنده هایت تنگ شده
دلم برای بودنت تنگ شده
مرا در آغوش بگیر بابایی.
نظرات ()می نویسم-خط میزنم.دوباره می نویسم-دوباره خط می زنم.
فریادهای استادت در گوشم می پیچد: ندا بمون...ندا نرو...
دوباره و دوباره می بینم لحظه ی شهادتت را و هربارشانه هایم از هق هق می لرزد.
خدایا خسته ام.چرا این روزهای سیاه تمامی ندارند؟
نمی توانم بیش از این بنویسم.آنقدرگریه کرده ام که دیگر چشمانم دکمه های
کیبورد را نمی بیند.

ویدیوی دلخراش از لحظه ی شهادت ندای عزیز را از اینجا دانلود کنید:
http://www.4shared.com/get/113100635/aa4aa60b/marge_khaharam.html;jsessionid=697C8B3FA419B6135CCEF587FC07A6F0.dc137
نظرات ()این روزها که می گذرد هر روز بیشتر از پیش احساست می کنم.دوست دارم روی لبه ی جوی راه بروم و دستم را بکشم به تنه ی چنارهای خسته ای که یادگار روزهای کودکی من اند.وقتی که از پنجره ی خانه ی قدیمی امان با چشمانی لبریز از بهتی کودکانه به قامت سبزشان می نگریستم.من خدا را دو چشم سبز می دیدم پنهان در میان شاخ و برگ ها.خدای کودکی من شبیه درخت بود.سبز-استوار-باشکوه. و صدای اذان یادآور گناهان کوچکی که آن زمان در نظرم سنگینی اشان به اندازه ی گناهان کبیره بود.با صدای اذان زانو می زدم و توبه می کردم که دیگر گناه نکنم.امروز برای اولین بار دلم برای مسجد محله امان گرفت.مسجدی که روزگاری پناهگاه مردمی بود که از ضرب و شتم مامورین حکومتی به آن پناه می آوردند.و امروزپس از گذشت سی سال جولانگاه مشتی لباس شخصی موتورسوار شده که جوانان وطنم را چشم بسته به مسجد بیاورند.سوار ماشین کنند و بفرستند به جایی که هیچ کس نمی داند.سرم پر از صدای موتور است و چشم های بی پروایی که به دهانت می نگرند مبادا حرفی از حقت بر زبان آوری.به دستانت می نگرند مبادا سبز باشند.اما خوشحالم که گوش هایشان برای شنیدن فریاد سکوتمان کر است.فریادی که من و تو به راحتی می شنویم.فریادی که بر لبان بسته امان نقش بسته .فریاد مشترکی که درد مشترکمان است و این مزدوران را یارای شنیدنش نیست.چشمانم در میان مزدوران چشم های آشنای تو را می بیند.باورش سخت است نه باور نمی کنم.خودت را ارزان فروختی.بهای انسان آزادی است نه نان.جیره خوار قاتلان برادران و خواهرانت شدی ای آشنای دیرین من که دیگر نمی شناسمت.
نظرات ()دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم...این جمله را دیروز خیلی ها بر زبان آوردند.اوضاع ناآرام است.بیرون یک عده مزدور لباس شخصی و گارد ویژه و ضد شورش ریخته اند تا بزنند بکشند خفه کنند.تلویزیون ایران مثل همیشه حقیقت را کتمان می کند و می گوید شب روز است.به شعور ٧٠ میلیون ایرانی توهین شده.من رایم را می خواهم.کاش در انتخابات شرکت نمی کردم شاید آن موقع کمتر عذاب می کشیدم.بدجوری احساس حماقت می کنم.آن همه شور و اشتیاق قبل از انتخابات چه شد؟کو آن همه انرژی و نشاط؟اینک درون من پر شده از خشم -بغض-نفرت.می دانم که صدایم به گوش کسی نمی رسد.می دانم که دیگر نباید امید داشته باشم.آه وطنم.هیچ وقت اینگونه مظلوم ندیده بودمت.همه بهت زده اند انگار هنوز هم کسی باور نمی کند که به سادگی رای اکثریت را نادیده بگیرند و به جای انتخاب انتصاب کنند.دلم گرفته.افسوس که حتی نمی توانم گریه کنم.آنقدر وجودم سرشار از خشم است که دیگر جایی برای اشک نمی ماند.سرکوب می کنند.اینترنت را قطع می کنند.اس ام اس را قطع می کنند.سایت ها را فیلتر می کنند.جنایت می کنند.برای اینکه تو ۴ سال دیگر بر کرسی قدرت تکیه کنی.ننگ بر تو که انتصابت به خون آلوده است.ننگ بر تو که برای قدرت از هیچ جنایتی ابایی نداری.ننگ بر تو.مرگ بر تو.
پ.ن:
مادر روزت مبارک.هرچند می دانم که شیرینی این روز را در کامت تلخ کردند.خون گریه کن مادر فرزندت را در خیابان به خاک و خون می کشند.
نظرات ()شمارش بیش از 20 میلیون از آرا آن هم زمانی که کمتر از یک ساعت از پایان رای گیری گذشته خود گویای شروع فاجعه ای بود که عمقش را همه امروز صبح احساس کردیم.به هر حال در جامعه ای که رئیس جمهورش با تمام توان دروغ می گوید دست کاری در آرای مردم و حتی فراتر از ان کسب اکثریت آرا در زادگاههای دیگر نامزدها دور از ذهن نیست.باید به خود ببالیم که رئیس جمهور ما حتی در زادگاههای رقبای خویش محبوبتر از آنهاست. با توجه به مجموعه دروغهای گفته شده قبلا اعلام شده بود که تعداد آرای احمدی نژاد شاخص خوبی برای ارزیابی درصد ساده لوحی مردم است.اما این تعداد آرا و حواشی نحوه ی برگزاری انتخابات چیز دیگری را ثابت کرد که حداقل برای من عجیب بود.کمتر کسی فکر میکرد تقلب تا این حد گسترده باشد.از آن دروغهای شاخداری که مبهوتت می کند.اما مسئله ی مهمتر این است که به جرات می توانم بگویم پس از این نظام جمهوری اسلامی شاهد حضور بسیار کمرنگ مردم در انتخابات بعدی خواهد بود.چرا که ایرانی به شعور خود توهین نمی کند.این انتخابات حداقل چشم های مرا به روی واقعیات تلخ جامعه بیش از پیش باز کرد.دیگر ذره ای امید به تغییر وضع موجود ندارم چراکه امثال من هیچ نقشی در سرنوشت از پیش تعیین شده اشان ندارند.در انتخابات دیروز به همه ی ملت ایران بی احترامی شد.صف های طولانی مردم برای شرکت در انتخابات در این 30 سال بی سابقه بود که برخلاف نظرات حضرات نه تنها نشانه ی تایید نظام نیست بلکه حاکی از عزم جزمی بود برای مبارزه با دروغ و خرافه پرستی که به همت جمعی از دلسوزین ملت که صلاح این مردم را بیشتر از آنان می دانند و به راحتی به خود اجازه می دهند که برایشان تصمیم بگیرند خنثی شد تا همچنان دروغ سمبل ایران عزیزمان در جهان باشد و هاله ی نور بیشتر از پیش بدرخشد
نظرات ()